خرید بک لینک

در زیستن و مرگ های همواره.

من، کم‌کمَک خواهم مرد.

هانیه عادت دارد که بعضی وقت ها عکس های گالری‌اش را بی‌مورد به آدم نشان دهد. این بود که یک بار وقتی سوار مترو بودیم، عکسی نشانم داد که تا حالا، دقیق و شفاف در خاطرم مانده. چیز خاصی نداشت، اتفاقا معمولی معمولی معمولی بود اما برای من نه. قابی بود از پدر و مادرش که در آغوش هم، گرم و صمیمی و نزدیک خوابیده بودند و من آنجا، فرو رفته در شوکی بی‌انتها ایستاده بودم و چیزی در من، مکرر و پیوسته فرو می‌ریخت.

من در طول زندگی‌ام، به جز روز های عید، هرگز ندیده‌ام مادر و پدرم با هم روبوسی کنند. هرگز ندیدم یکدیگر را به آغوش خود دعوت کنند چه برسد به اینکه کنار هم بخوابند. چه رویارویی وحشتناکی بود وقتی دانستم همه مثل من زندگی نمی‌کنند.

یک وقتهایی آدم بهتر است چیزهایی را نبیند. من بدبخت چه می‌دانستم که والدین بقیه حتی می‌توانند پیش هم بخوابند، یا اصلا به هم دست بزنند.

هیچ‌‌وقت مثل زمان هایی که مامان، بابا را به عکس انداختن با خودش دعوت می‌کند احساس سعادتمندی نکرده‌ام. دو ثانیه‌ای که بی‌احساس و تمسخرآمیز کنار هم رو به دوربین می‌ایستند شبیه مدالی است که به گردنم آویخته می‌شود. من آن دو ثانیه، خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم، کودکی هستم سرشار و سربلند و مطمئن که می‌تواند به هردنیایی سرک بکشد و خوشحالی کند و بعد از دو ثانیه همینم که حالا هستم؛ در درون خود سرافکنده و حامل حسرتی سنگین، حسرت یک آغوش یا یک حرف محبت‌آمیز که این به آن بزند. من در درونم کودکی هستم بی‌اندازه تنها و بی‌اندازه مُرده.

در کلینیک با مبل های مشکی بزرگ و کوسن‌های سفید و سبز، هر دو هفته می‌نشینم و کودکی را که واگذاشته‌ام به زور می‌بوسم. کودکی که چیزهایی را دید که نباید، و حرفهایی را شنید که هرگز نباید می‌شنید. از خودم عذر می‌خواهم و هزار بار تکرار می‌کنم که تقصیر ما نبود. تقصیر ما نبود. تقصیر ما نبود. و حسرت همچنان هست و همچنان می‌ماند و می‌زیَد.

نوشتن در این باره عجیب خسته‌ام می‌کند. می‌خواهم زودتر بخوابم، فرار کنم، به هرکجا، به هرچیز.

به مینا دو هفته پیش گفتم سریالی را می‌بینم که درباره روان‌درمانی‌ست. در آن پسربچه‌ای هست که والدینش از هم جدا شده‌اند، الیور. یک کاپشن آبی دارد و اختلال پرخوری و خواب. یک وقتهایی غذا نمی‌خورد چون فکر می‌کند اگر پرخوری نکند، شاید مادر و پدرش دست هم را دوباره بگیرند. گرسنگی می‌کشد و رنجی که هرکسی نمی‌فهمد. یک بار که تنش بالا گرفته، این بار درمانگر بلند می‌شود و بهشان می‌گوید "بس کنید". به مینا گفتم یک سال بعد این جمله مرا برگرداند به این اتاق، چون هنوز هم دلم می‌خواهد یکی برای من، و به جای من به این دو نفر بگوید "بس کنید" اما من کسی را ندارم، و نخواهم داشت.

مینا گفت اصلا نباید دیگر فکر کنی این دو نفر باید بس کنند. مینا گفت دست و پا نزن، و گلی که خشک است را آب نده. مینا گفت رها کن. رها کن انتظار کشیدن برای عکسی را که هرگز گرفته نمی‌شود و دست هایی را که هرگز به هم نمی‌رسند.

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

صفحه بندی