من، کمکمَک خواهم مرد
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 9:15
در زیستن و مرگ های همواره. من، کمکمَک خواهم مرد. هانیه عادت دارد که بعضی وقت ها عکس های گالریاش را بیمورد به آدم نشان دهد. این بود که یک بار وقتی سوار مترو بودیم، عکسی نشانم داد که تا حالا، دقیق و شفاف در خاطرم مانده. چیز خاصی نداشت، اتفاقا معمولی معمولی معمولی بود اما برای من نه. قابی بود از پدر...
زندگیهای نازیسته در من غروب میکنند
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 9:15
در زیستن و مرگ های همواره. زندگیهای نازیسته در من غروب میکنند. آرزوی حقیر و کوچک من، پوشیدن لباس عروس، دست کشیدن بر پارچه حریر و سفیدش، آن نرمی پیچیده در سپیدی، آرام و آهسته هر بار و هرروز از من دورتر میشود. دور و دور و دورتر. در زمان حاضر به بچهها مسئله دادم: بهشت من چه شکلی است؟ تا بچهها از ب...
در انتظار
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 9:15
در زیستن و مرگ های همواره. در انتظار. همگی منتظریم. همگی گیجیم. همگی نمیدانیم کدام دردمان را باید گریه کنیم. مهدیار و پارسا و امید و من و نگارا در زمان حاضر نشسته بودیم، بهتزده. کلنگی انگار خورده باشد توی سرمان. مهدیار میپرسید توی خانه چه میکنید؟ من گفتم بازی. توی ماینکرفت برای خودم خانهای ساخت...
Into my arms, oh lord!
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 9:15
در زیستن و مرگ های همواره. Into my arms, oh lord! با امید و نگارا در غروب دلگیر بهمن مینشینیم و چیپس و ماست میخوریم. زندگی رو به اتمام است. بوی مرگ، بوی خون، بوی تنهایی که از تب زندگی پر بودند و خالی میشوند زیر انباشت خاک و حافظه. ازشان عدد میماند و کسی نمیتواند در برابر این مقابله کند. هر کار...
شرم از زیستن
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 9:15
کلاس اول، یکجایی اواسط زنگ قرآن من آرام و آهسته خودم را خیس کردم چون رویم نمیشد به معلم بگویم دستشویی دارم. میز اول نشسته بودم و وقتی فاجعه را فهمیدم به بغل دستیام گفتم و او بود که به معلم خبر داد. معلم انگار که من چیز چندشی باشم درآمده از سطل آشغال مرا برد و تحویل معاون داد. جیشم ریخته بود و بدب...
کمتر شدن.
-
تاریخ: 1401/10/8 ساعت: 11:55
سلامتی چیز بیارزش و ناچیزیه تا وقتی که از دستش میدی. متوجهش نمیشی تا وقتی که یک دفعه لذت یک غذا خوردن ساده رو از دست بدی، لذت سادهی قدم زدن و نفس کشیدن تو هوای آزاد رو، تمرکز ساده برای درس خوندن، حتی برای جزئیترین کاری مثل مسواک زدن شب. امشب بعد از دو هفته بالاخره تونستم جلوی تلویزیون بشینم. بالاخره...
چیزی متعلق به هیچکجا.
-
تاریخ: 1401/10/8 ساعت: 11:55
امروز انگار توی گذشته قدم میزدم. انگار قدم هام برای خودم نبودن، پاهام انگار که سالها بود از دست رفته بودن و وجود نداشتن اما با این حال من صاحبشون بودم و باهاشون راه میرفتم. امروز همه چیز به حقیقت کثیف خودش نزدیکتر بود. غذاها توی دهنم به مزههای شدید و جدایی تجزیه میشدن و من به خوبی میتونستم تمام مواد...