همگی منتظریم. همگی گیجیم. همگی نمیدانیم کدام دردمان را باید گریه کنیم. مهدیار و پارسا و امید و من و نگارا در زمان حاضر نشسته بودیم، بهتزده. کلنگی انگار خورده باشد توی سرمان. مهدیار میپرسید توی خانه چه میکنید؟ من گفتم بازی. توی ماینکرفت برای خودم خانهای ساختهام و گربهای را پیدا کردهام که شبیه کدوست. مزرعه کوچکی هم دارم. جرئت ندارم به دل خطر بزنم. در کریتیو مود همینطور بلوک میچینم و خانههای نوین میسازم. خلاقیتی هم ندارم، خانههایم همه شبیه همدیگرند. مهدیار سیگار تعارف کرد، نتوانستم بکشم. دندان بیصاحب نمیگذارد. صورتم را جوش گرفته. استرس و استرس و استرس. گیجی و منگی. سوال و سوال و سوال. خیلی خستهام. این آخر هفته قرار است حسابی کند بگذرد.
برچسب:
نویسنده: مهتاب نصیری