خرید بک لینک

کلاس اول، یک‌جایی اواسط زنگ قرآن من آرام و آهسته خودم را خیس کردم چون رویم نمی‌شد به معلم بگویم دستشویی دارم. میز اول نشسته بودم و وقتی فاجعه را فهمیدم به بغل دستی‌ام گفتم و او بود که به معلم خبر داد. معلم انگار که من چیز چندشی باشم درآمده از سطل آشغال مرا برد و تحویل معاون داد. جیشم ریخته بود و بدبخت دو عالم بودم و کسی مرا نمی‌خواست جز مادرم که او هم طول کشید از سر کار به مدرسه برسد. من گوشه‌ای کنار شوفاژ کثیف ایستادم و کیسه بزرگی که کاپشنم را درونش فرو کرده بودم جلوی پایم گرفتم و شرمگین خیره به زمین ماندم تا مادرم بیاید و مرا بردارد و ببرد به یک جای خیلی خیلی دور.

من روی هم رفته آدم ترسو و بزدلی هستم. محافظه‌کار هم هستم و همین باعث شد بتوانم در سیستمی ورود کنم که گاهی برایم منزجرکننده‌ترین جای ممکن است. سیستمی ساخته‌شده از سرکوب، منع خلاقیت، منع شادی و ترویج ترس. سیستمی با معاونی به نام افکاری که بچه‌ها را با گریه سر امتحان می‌فرستد و جلوی بقیه تحقیرشان می‌کند و با چشم‌های سبز توخالی‌اش بچه‌های بدون چادر را برمی‌گرداند خانه.

من ترسو هستم چون آن موقع که ایران به انگلیس باخت با مامان و سیما رفته بودیم تهرانسر و تهرانسر شلوغ بود و مردم شعار می‌دادند، ما سه نفر همینطور ایستادیم و نگاهشان کردیم و ترسیدیم آن‌چه در گلو داشتیم بیرون بریزیم و آن موقع که سمت ما سه نفر گاز اشک‌آور پرت کردند و ریه و چشم‌هایمان تا اند وجودمان سوخت تا خانه حس کردم کسی دنبالم کرده و می‌خواهد من و مامان و سیما را با خودش ببرد. من ترسیدم مامان باز پادرد بگیرد و نتواند بدود، مثل همان موقعی که اسرائیل داشت ته‌مانده بمب‌هایش را روی سرمان خالی می‌کرد و ما در راهرو بودیم و من داد می‌زدم «مامان توروخدا بدو» و او نمی‌توانست. معلمی و ایستادن همواره زانوهایش را فرسوده بود.

من آدم انعطاف‌پذیری هستم و همه چیزِ این انعطاف‌پذیری از آن رمان مسئله اسپینوزا آغاز شد که می‌گفت باید داخل یک ساختار شوی تا بتوانی آن را تغییر بدهی. ساختار اما نمی‌گذارد تو واردش شوی مگر اینکه خصوصیت‌هایی از آن را کسب کنی و مهم‌ترین خصوصیت‌اش سکوت است به هنگامه سرکوب. تو پچ‌پچ‌ها و زمزمه‌ها را می‌شنوی، زمزمه همکاری که می‌گوید جای رهبر که می‌تواند بیاید؟ و آن یکی که می‌گوید برخی معلم‌ها صهیونیست هستند و روی بدنشان تتو دارند و به خاطر همین باید معلم‌ها را بازرسی بدنی کرد و لختشان را دید. مدام می‌گویی حرف نزن سیمین، حرف نزن سیمین. اخراجت می‌کنند.

من آدم انعطاف‌پذیری هستم. وقتی به همکارم که از کشتن مردم راضی است حرف نمی‌زنم، ته دلم فکر می‌کنم به اینکه معلم بودن هم آن‌چنان دندان‌گیر نیست و من می‌توانم اگر حرفی زدم که اخراج شدم خودم را در جاهای دیگری هم پیدا کنم: متصدی داروخانه‌ای، دستیار دندانپزشکی، تعمیرکار موبایلی. من فکر‌های رهاکننده‌ای می‌کنم ولی باز دهانم باز نمی‌شود. من از از دست دادن بچه‌ها و یک شغل معمولی و بی‌دردسر و آرام و نزدیک خانه می‌ترسم. می‌ترسم دیگر ستایش و نازنین و سوگند را با موهای پریشان در مدرسه نبینم و سلام و علیک همیشگی‌ام را با آنها نداشته باشم. چیزهای معمولی، برای من دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ممکن‌اند. فکر می‌کنم دیدن دهان‌های ملت و انداختن جنس‌های مختلف به مردم در داروخانه و دیدن مریضی‌شان آنقدرها لذت ندارد. من آدم‌ دوراهی‌های متعددی هستم که خودم را درونشان انداخته‌ام. دوراهی خشم و عصیان رانده شدن و سکوت و سکون و امن ماندن.

.

بابا آدم دعوایی‌ای نیست. خشم درونش زیاد است اما تبدیلش می‌کند به یکی دو پاکت سیگار و بعد می‌خوابد و همین. در دعواهای ساختمان طرف سکوت را می‌گیرد. چند سال پیش که در ساختمان بین زن‌ها و مردها دعوا افتاد هیچ واکنشی نداشت، با اینکه مادرم هم در آن دعوا بود و اتفاقا نقش فعالی هم داشت. بابا نرفت خودش را بیندازد در دعوا و عموما به جز در مسئله رانندگی همین کار را می‌کند. رنگ جماعت را می‌پذیرد و آرام چون آدمی نامرئی از میان جریان ها می‌گذرد. وقتی من و مامان و سیما در شلوغی‌ها می‌خواهیم برویم تهرانسر می‌پرسد:«حالا که چی؟ چی کار دارید؟ که چی بشه؟» و ما هم جوابی نداریم‌ ولی می‌رویم. بابا جلودار کسی نیست و پشتیبانی خاصی هم از آدم در موقعیت‌های دعوایی نمی‌کند. من یک‌وقت‌هایی آرام با خودم فکر می‌کنم شبیه بابا هستم. شبیه سکوت، قایم شدن، دعوا نکردن. شبیه نامرئی بودن و تماشاچی شدن. وقتی دم پنجره گلویم را پاره کردم که:«مرگ بر دیکتاتور» و تا چند دقیقه سرفه می‌کردم بابا سری از تاسف برایم تکان داد و بعد رفت که ادامه خبرهای منتشر شده را از بی‌بی‌سی چک کند.

من کم و بیش در این مشخصه‌ها به بابا برده‌ام. زن‌ زندگی آزادی که بود، هانیه روی دیوارهای سرویس بهداشتی فرهنگیان شعار می‌نوشت. من مثل بابا سر تاسف تکان می‌دادم و هر بار می‌گفتم نکن، نرو، ننویس، می‌گیرنت. من هر بار از رفتن به خوابگاه و دزدکی خوابیدن روی تخت‌های خالی پیش مرجان و زهرا و نگار ترسیدم چون فکر کردم می‌برندم کمیته انضباطی و اخراجم می‌کنند. این به بابا بردن من چیز بدی هم نبوده. در جاهایی تا حدودی مراقبتم کرده. از من آدمی ساخته که زیاد خودم را وارد ماجراها نکنم اما تماشاچی بودن دیگر چیزی نیست که دوستش داشته باشم. من بلند بلند برای آدم‌های هواپیمای اوکراین و آدم‌های جنگ دوازه روزه و آدم‌های سانچی و آدم‌های کرمانشاه و آدم‌های پلاسکو گریه کرده‌ام، در سرویس مدرسه، سر کلاس، در اتاق.

اما این اواخر دیگر بدجور گریه کردن اعصابم را خراب می‌کند. اصلا اشک توی چشم‌هایم جمع نمی‌شود که بخواهم زار زار گریه کنم. مرده‌ها را می‌بینم، خانمی که صورتش را لگد می‌کنند، جنازه‌های کهریزک، سپهر بابا کجایی، دکتر‌هایی را که می‌گیرند اما ناتوانم‌. علیل و عاجز زل می‌زنم به صفحه گوشی و تلویزیون و در مدرسه از خشم می‌لرزم و عرق سرد می‌کنم. با چند نفری دعوا می‌گیرم؛ حسام، سجاد، رسولی و رحیمی. خیلی‌هایشان را آنفالو می‌کنم و از دنبال‌کننده‌هایم بر می‌دارمشان و ته دلم به خودم می‌گویم خاک‌ بر سرت که ته کاری که می‌کنی همین است.

من ترسو، بزدل، فلج به هنگام احساسات شدید و شاید حتی شاید دو رو هستم و بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم این تقدیر و سرشت من است. چیزی نهاده شده در وجودم، قابلیت‌ای ازلی که مرا از سروصدا دور می‌کند و می‌نشناندم یک گوشه تا با صدای بلند گریه‌ام را بکنم و زمان آینده به کار هرروزه‌ام ادامه بدهم. چیزی که وقتی می‌خواهم نیاز اولیه‌ای مثل دستشویی رفتن را ابراز کنم، نمی‌گذارد و جلوی دهانم را می‌گیرد.

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

صفحه بندی