خرید بک لینک

در زیستن و مرگ های همواره.

زندگی‌های نازیسته در من غروب می‌کنند.

آرزوی حقیر و کوچک من، پوشیدن لباس عروس، دست کشیدن بر پارچه حریر و سفیدش، آن نرمی پیچیده در سپیدی، آرام و آهسته هر بار و هرروز از من دورتر می‌شود. دور و دور و دورتر.

در زمان حاضر به بچه‌ها مسئله دادم: بهشت من چه شکلی است؟ تا بچه‌ها از بهشتشان بنویسند چون خودم در دفتر، در گوشه‌ای ماتم برده بود و به حرف‌های عباسی گوش می‌دادم که می‌گفت فامیلشان بعد از دیدن جزیره‌ای در ترکیه از دین برگشته و گفته خوشبختی و بهشت همین‌جاست. در همین گوشه جهان که مردمان در صلحند و شراب در دستشان هست و موهایشان در نسیم نرم باد می‌رقصد و لباس‌هایشان رنگی‌ست. راستش من هم با فامیل خانم عباسی موافقم‌. موافقم که بهشت باید جایی باشد دور از کثافت شهر و نزدیک روح آدم. بهشت آن جایی است که من و کدو پیش هم باشیم و از جنگ نترسیم. آن‌جایی که من هرروز نخواهم برای ابوالفضل بلیت برگشت بگیرم تا نجاتش بدهم و خودم زیر آوار بمانم.

امروز کمی با کدو تنها بودم. بیدارش کردم؛ از روی دلتنگی. گرفتمش بغل و پرسیدم بهشت تو کجاست؟ حتما جایی پر از غذای خشک اردکی جوسرا، تشویقی‌های مدادی با طعم ماهی، ووم‌ها و پوچ‌های آبکی گوشت و پرنده‌هایی که بتوانی دنبالشان کنی. و بهشت من کجاست؟ بهشت من نه حتی در جزیره‌ای کوچک، در همین کنار است. در زندگی‌هایی که دیگران به جای من دارند و می‌کنند. زیستنی معمولی، نه ثروتی و نه هیجانی‌. فقط یک زندگی آرام. بی‌تلاطم. نه حتی در سرزمین دیگری. در همین خاک. جایی که کسی من را نبیند، کسی را با من کاری نباشد و من نیز دیگری را جز برای دوستی نشناسم. نمی‌دانم راستش. بهشتی در تصورم نیست. من جزیره‌ها و بادبان‌های کشتی‌های کوچک را ندیده‌ام. و نه حتی جامی از شراب و نه جایی که گیسوان زنانش در باد آزاد باشد. این چیزها را در کتاب‌ها و تعریف‌های خانم عباسی شنیده‌ام. لباس عروس را تن بقیه تماشا کرده‌ام. من حتی هرگز به لباس عروسی دست هم نبرده‌ام. آرزو‌های من کوچکند و جایی لابه‌لای مرگ و نیستی و عدم، می‌روند و ترکم می‌کنند بی اینکه هرگز تجربه‌شان کنم.

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

صفحه بندی