چیزی متعلق به هیچکجا.

خرید بک لینک

امکانات وب

امروز انگار توی گذشته قدم میزدم. انگار قدم هام برای خودم نبودن، پاهام انگار که سالها بود از دست رفته بودن و وجود نداشتن اما با این حال من صاحبشون بودم و باهاشون راه میرفتم. امروز همه چیز به حقیقت کثیف خودش نزدیکتر بود. غذاها توی دهنم به مزههای شدید و جدایی تجزیه میشدن و من به خوبی میتونستم تمام مواد مختلف رو بچشم و بفهمم. و دانشگاه انگار متعلق به کسی نبود، نه استاد ها و نه دانشجوهاش، دانشگاه فقط یک ساختمون بود، یک ساختمون خیلی بیمعنا که موجودیت خودش رو قبول نداشت و مدام در حال انکار شدن بود. ساندویچ فروشی ها برقرار بودن. کم و بیش مثل همیشه. اقای اهوازی دکهی 'شب های تهران' هنوز سر کار نیومده بود و شاگردش که قد کوتاهتر و لکنتزبون شدید داره، روی داغی فر سوسیس های هات داگ درست میکرد و از جعبه کناری کاهوی خرد شده لای باگت میذاشت. بوی فلافل. بوی ترد و سرخکردنی و خیارشور. زمین با هر قدمی که برمیداشتی، کهنهتر میشد و از بین میرفت. تو کلاس فکر کردم چه خوب بود که دوستم داشتی و فکر کردم همین کافیه. همین که بدونی کسی که عمیقا دوستش داری، دوستت داشته. مگه آدم چی از این دنیا میخواد؟ تو مترو اناکارنینا خوندم. تو کلاس هم همینطور. تو پلهبرقی قفسه سینهم داشت از غصه میترکید. سرم گیج رفت. سرماخوردگیم خوب شده، فقط بدندرد شدید مونده و خستگی. میدونم دیگه عفونت ندارم ولی هنوز با کسی دست نمیدم و این بیشتر از سر بیحوصلگیه. حتی حال ندارم دستم رو بیارم بالاتر و انگشت هام رو دور انگشت کسی گره کنم و فشار بدم.

لازم نیست بگم از دانشگاه بدم میاد. ولی گفتنش آدم رو خالی میکنه. "از دانشگاه بدم میاد"

قالبِ کابوسِ گُنگی خالی از مفهوم....

ما را در سایت قالبِ کابوسِ گُنگی خالی از مفهوم. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 11:55

صفحه بندی