
امروز انگار توی گذشته قدم میزدم. انگار قدم هام برای خودم نبودن، پاهام انگار که سالها بود از دست رفته بودن و وجود نداشتن اما با این حال من صاحبشون بودم و باهاشون راه میرفتم. امروز همه چیز به حقیقت کثیف خودش نزدیکتر بود. غذاها توی دهنم به مزههای شدید و جدایی تجزیه میشدن و من به خوبی میتونستم تمام مواد مختلف رو بچشم و بفهمم. و دانشگاه انگار متعلق به کسی نبود، نه استاد ها و نه دانشجوهاش، دانشگاه فقط یک ساختمون بود، یک ساختمون خیلی بیمعنا که موجودیت خودش رو قبول نداشت و مدام در حال انکار شدن بود. سان...
ادامه مطلب